داستانک

خواب در پشت میز

من در همان پشت میزم، چشم‌هایم بسته شد و خواب مرا ربود.

به دلیل اینکه معمولاً وقت کم می‌آرم، مثل بیشتر مواقع، اون‌شب را هم تا به صبح، نخوابیده بودم؛ در حال مطالعه و نوشتن مطالب بودم؛ باید تمام می‌کردم. صبح، طبق معمول، در همان ساعت همیشگی، در محل کارم، حاضر شدم؛ اتفاقاً سرحال بودم و خوابم نمی‌آمد.

یک ارباب‌رجوع، از راه سررسید؛ چندجمله‌ای را که حرف زد و موضوعی را توضیح داد، من در همان پشت میز، چشم‌هایم بسته شد و خواب دفعتاً و سریع مرا بربود.

من انواع خواب‌ها را قبلاً تجربه کرده بودم؛ خواب در جاها و موقعیت‌های مختلف را؛ حتی خواب در پشت رل ماشین را که از مسیر، خارج شده بودم و البته به خیر گذشته بود و به‌موقع، بیدار شده بودم با بوق‌های ممتد و گوش‌کرکن ماشین جلویی اما این اولین باری بود که خواب، به این شکل و در حالت نشسته، آن‌هم در محل کار، مرا غافلگیر می‌کرد.

وقتی پلک‌هایم را باز کردم، ارباب‌رجوع که بدیهی بود کاملاً متوجه وضعیت عیرعادی و حالت چرت زدن من شده بود، گفت: «تا اینجا، کافی است! قسمت دوم صحبت‌هایم را در جلسه بعدی، ارائه می‌کنم.»

رسانه یادآوری، صدای رسای همه مردم

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *